03 June، 2009

گچ

به همین راحتی پای راست من رفت توی گچ . یکی نیست بگه نونت نیست ، آبت نیست راه رفتن تو خیابون واسه چی آخه؟ اون هم پیاده روهای درب وداغون تهران ، اون هم نه برای کار خودت بلکه برای کار یکی از همکاران . بفرما آقا کیوان حالا بیست روز که گچ رو تحمل کردی و اگر شانس بیاری رباط پا دیگر مشکل ساز نشه ، یاد میگیری که اولاٌ چطوری تو خیابون راه بری و دوماٌ برای کار خودت پیاده روی کنی که بعداٌ اینطوری دلت نسوزه .
پ ن : دیروز موقع راه رفتن تو پیاده رو پای راستم روی دو تا سنگ فرشی که از نظر ارتفاع هم سطح نبودند رفت و به یکباره مچ پای من به داخل تا شد. در واقع پیچ خورد. تا امروز صبح تحمل کردم ولی دیدم دردش ول کن نیست. دکتر رفتن همان و گچ کاری شده پا همان .

20 May، 2009

زندگي

چشماني باز
خيره
افق
سكوت
صبر
واژگان آشناي زندگي من

14 May، 2009

دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و من رو درسته می بلعید.
دلم میخواست میمردم وشاهد این رنج وغصه تو نبودم.
دلم میخواست آنقدر قدرت داشتم تا میرفتم یقه خدارو میگرفتم که چرا باز یکی دیگه از خوبها وبهترینها رو انتخاب کردی؟ آخ این انصافه؟ تو باید همیشه خوبها وفرشته ها رو زودتر از وقتش ببری پیش خودت؟ خیلی زود بود. بیش از اندازه زود بود. آخه چرا؟تو باید همیشه آدمهای خوب ونازنین رو با قرار دادن در این شرایط سخت و عذاب آور امتحان کنی؟
نمیدونم چه کنم؟ چه چیز بگویم تا تسلی درد و رنج تو باشه ؟ چه کاری انجام بدهم تا ذره ای از غم تو کاهش پبدا کنه ؟ چه کاری میشه انجام داد؟ فقط بدون هم دردت هستم . فقط بدون که مثل خودت عزادار هستم .
گفتی مثل فرشته بوده .گفتی هیچ کس از مامان نرنجید .آره درسته .اون قلب مهربونش که به تو هم ارث رسیده انقدر غم و غصه دیگران توش ریخته بود که این بار که نوبت خودش رسید کم آورد .
برای تو عزیزم و بهترین بهترین ها ، صیر وبردباری آروز می کنم . امیدوارم بتونی با کمک خدا و با همتی که همیشه در تو دیدم از پس این غم جانکاه بر بیایی .
برای مادر عزیزمان هم از خدا طلب مغفرت و شادی روح خواستارم.

13 May، 2009

نیوکاسل

احساس نیوکاسلی دارم.
.
.
.
نیوکاسل :
نوعی بیماری که در مرغداریها رواج می یابد . در این بیماری مرغ به گوشه ای کز میکند و در سکوت کامل و بدون خروج صدایی از حنجره و با گردنی کج آنقدر به افق چشم میدوزد تا بمیرد.

12 May، 2009

.........

درست در اون لحظه ای که خوشحالی وفکر می کنی که تو وسط آسمانها داری سبکبال وخرم پرواز می کنی ، یکدفعه چنان تو دهنت می خوره که از درد آرزوی مرگ می کنی .
.
.
.

08 May، 2009

ما

به خاطر خودم
به خاطر تو
به خاطر ما
کدوم قشنگ تره؟ به نظر من اولی خودخواهانه هست . دومی هم خوبه ولی کلاٌ نقش نفر اول در اون حذف شده .همیشه به سومی و به خاطر ما اعتقاد داشتم. چقدر قشنگه آدم کاری رو به خاطر ما انجام بده.عاشق این ما شدن هستم و اما چی شده که این من و تو و ما شدن ها به سرم زد. قصه از این ناشی شد که دو روزپیش همکارم سر درد دلش باز شد واز زندگیش تعریف کرد .از اینکه خودش وهمسرش هر کدوم یک سازی رو کوک می کنند و در واقع به تنها چیزی که فکر می کنند بچه هست . تعریف می کرد که خودمون رو فراموش کردیم و فقط یک چیز رو میدونیم که ما پدر و مادر هستیم و دیگه انگار هیچ چیزی بین ما نیست.
نمیدونم که آیا همکارم قبل از بچه هم زندگی خوبی با همسرش داشته یا نه ؟ یا بچه بهانه هست؟ ولی یک چیز رو خوب میدونم و اون هم در موردم خودمه و این چیزی نیست جز اینکه به خاطر ما قادر به انجام کارهایی هستم که فکرش رو هم نمی کردم.

17 April، 2009

کار مثبت

امروز بعد از چندین وقت تفکر و تعیین استراتژی ، تصمیم گرفتم بدوم .به کجا؟ به جایی نه ، در پارک منظورم بود .عصری دل رو به دریا زدم ورفتم دوندگی . یک دور ، دو دور و سر سومین دور فهمیدم که نه دیگه گذشت اون موقعی که میشد ده دفعه دور پارک دوید.
فکر کنم یه مدتی کار داشته باشه تا این سه دفعه به ده دفعه تبدیل بشه.حالا فکرش رو بکن من هی دارم تو پارک ورجه ورجه میکنم ولی فکرم کجاست؟ به اینکه بالاخره تو امروز میری خرید یا نه . آره بخند ، حق داری والا .

16 April، 2009

جون به لب

تا این چند روز بگذره و برسیم به پنج شنبه وجمعه من جون به لب شدم .
.
.
پ . ن : تو رو خدا زودتر برو بخر دیگه

14 April، 2009

یک لحظه خوش

آقا بهتر از این نمیشه که درست درحالتی که خسته وکوفته هستی وداری به هزار تا چیز فکر می کنی واز طرفی هم ناامید هستی ،یک دفعه آسمون بدرخشه و نوری بتابه که همه خستگیها ونا امیدیها از بین بره وتبدیل بشی به یک آدم سرشار از انرژی .
درا ین لحظه خاص در حال صحبت با عزیزم ، نفسم و همه دارو ندارم هستم.
پ . ن : چیه خوب ؟ یعنی من حق ندارم ذوق کنم؟

یک روز برفی




امروز سه شنبه بیست و پنجم فروردین هزاروسیصدوهشتادوهشت است و بنده برای اولین بار در عمرم شاهد بارش برف در چنین روزی از سال در تهران بودم. این هم تصاویر مربوط به برف که یه وقت گفته نشه این حرف برای خنده بوده .

04 April، 2009

در اوج سر درد و ناراحتی فقط می توانم بگویم شرمنده ام .
.
.
.
.
.

24 March، 2009

سال نو



شاید انتظار میرفت که من درست در آغاز سال جدید از نظر تقویمی در اینجا مطلبی می نوشتم ، ولی به یک دلیل خاص سال برای من چند روز بعد از اول فروردین شروع می شود. درست در همین روز بود که با تو آشنا شدم ، خیلی تصادفی و بدون هیچ پیش زمینه ای. یک سال گذشت و من در این یک سال جز محبت وعشق چیز دیگری از تو ندیدم .گمشده هایی رو به من ارزانی کردی که سالها بود به دنبالش بودم . صمیمانه واز ته قلبم از تو متشکرم .دوستت دارم و تا آخرعمرم این دوست داشتن رو با خودم خواهم داشت. امروز رو به تو عزیزم تبریک می گویم .

پ . ن : البته این روز رو باید به خودم تبریک بگویم ، چون در واقع این من هستم که با خوش شانسی مواجه شدم و با تو آشنا شدم . تویی که بهترینی .