تا ساعت هشت و نیم شب سر کار باشی ، اون هم یک روز مسخره که به جز دو ساعت سر کلاس رفتن مابقی اوقات به بطالت وبیهودگی طی بشه ، بعد موقع خروج از اداره یکی از همکاران دم در سازمان دیده بشه اون وقت مجبور بشی بر خلاف تمایل سوار ماشینت کنی وببری برسونیش ، نتیجه اینکه ساعت نه ونیم شب میرسی خونه.
تا اینجا رو داشته باش ، حالا رسیدی خونه ، دوش گرفتی ، شام خوردی ، آب رو جوش کردی می خواهی چایی بخوری ، به خودت میگی از صبح چایی زیاد خوردم بهتره شیر قهوه بخورم . شیر قهوه رو درست می کنی ، یک فنجان خوشگل برمی داری ، توش شیر قهوه میریزی ، آروم حرکت می کنی به سمت اتاقت .ولی چی میشه ؟ انقدر لبالب قهوه ریختم توش که تا برسم تو اتاق پر نعلبکی شیر قهوه شده ، فنجان خوشگل سفید رنگی که من رو وسوسه کرد داخلش قهوه بخورم حالا تبدیل به یک فنجان کثیف قهوه ای رنگ شده . به خودم میگم اشکال نداره الآن تمیزش می کنم . چند تا دستمال کاغذی بر میدارم که دور و زیر فنجان رو پاک کنم ولی درست تو آخرین لحظه نصف محتویات فنجان خالی میشه رو میز. نشد ، نشد که لم بدم و این فنجان رو بگیرم دستم و آروم آروم در حالی که قهوه می خورم به صفحه مونیتور خیره بشم و اخبار روز رو نگاه کنم.
تصمیم می گیرم که برم از هوای بهاری تهران استفاده کنم. پنجره باز میشه واین هوای بهاری که مثل خروس بی محل شده ودرست در زمانی که باید از برف وسرما بلرزیم ، به سراغ این شهر نفرین شده آمده ، وارد اتاق میشه.
حالا لم دادم روی صندلی و چند تا کنترل ( ریموت ) تو دستام گرفتم وواسه خودم کانالهای تلویزیون رو جابه جا می کنم. صدای آمریکا ، بی بی سی ، تپش ، شبکه های داخلی ، بی فایدست ، تصمیم میگیرم روی صدای آمریکا متوقف بشم تا ببینیم این نوری زاده مسخره باز چی داره میگه .هیچی نمیگه جز حرفهای تکراری.
خوب اینها که گفتم شرح ماوقع دو ساعتی هست که به منزل آمدم .انگار در این لحظه تمایل جدی به انجام هیچ کاری ندارم . بهتره برم بخوابم تا آماده دیدن روی ماه تو باشم. جداٌ توجه کردی به این موضوع که الآن مدتهاست هیچ چیزی به جز با تو بودن و در کنار تو بودن برای من هیجان و تازگی نداره ؟ خدایا شکرت که نمیگذاری هیچ بنده ای نا امید بمونه .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر