۱۵ دی، ۱۳۸۷

خانه

همیشه اینطوری نیست که یک خانه از طریق زلزله چند ریشتری خراب بشه ، اینطوری هم کم پیش میاد که آدم هوس خانه جدید کنه وبگه خونه قبلی رو بی خیال و جدیدش رو عشق است. اکثر وقتها داستان اینگونه پیش میره که یک خانه ناخواسته خراب میشه.خونه ای که آروم آروم ، به سختی ، با حوصله ، با صبر و زحمت ، خشت خشت اون روی هم بنا نهاده شده ، به همین شکل ولی برعکس رو به تخریب میگذاره ودست آخر ما می مونیم ویک زمین بی درو پیکر که روزگاری در آنجا خانه ای بنا شده بود. خیلی هم ساده همه چیز شروع میشه .یک روزهوس می کنیم که دیوار بین اتاقها رو برداریم تا فضا بزرگتر بشه ، استدلال هم می کنیم که دل آدم می گیره. روز بعد می گیم کاشکی این پنجره این شکلی نبود یا که اینجا نبود ، موافقی برش داریم؟ آره ، چرا که نه . یک روز دیگه می گیم موافقی حیاط رو کلاٌ زیرو رو کنیم؟ بعد چند وقت هم دیگه لزومی به کسب موافقت صاحبان دیگر خانه ، برای ایجاد تغییرات نمی بینیم. فقط کافیه که یهو به خودمون بگیم که امروز دلم می خواهد شکل خونه اینطوری که بوده نباشه ، چون که حس می کنم که این دیوارها به این شکل مثل قفس میمونه.
خلاصه بعد از یک مدتی خانه ای که با شوق بنا نهاده شده بود رو به ویرانی می گذاره و صاحبان آن خانه چاره ای جز نگاه با حسرت به بنایی که روزگاری خشت خشت آن با عشق کنار هم چیده شده بود ، ندارند.

هیچ نظری موجود نیست: