چند روزه مریض شدم. سرم خیلی درد میکنه. دیشب هم انقدر افتضاح شد که دیگه کله سحر رفتم دکتر..سرگیجه ، تهوع و لرزش دست وبدن.. فکر کردم دیگه رفتم اون دنیا ولی خوب فعلاٌ با ضرب و زور داروها آمدیم وبلاگ نویسی. .گفتم دارو یاد یه خاطره افتادم.چند سال پیش بعد از اخذ مدرک لیسانس و فارغ التحصیلی از دانشگاه ، جهت ادای دین ما رو به سربازی بردند. حالا از شانس ما بود یا اینکه ما خیلی مدیون بودیم به ملت وکشور مجبور شدیم عین دو سال خدمت رو در هزار کیلومتری تهران ، در شهر مسجدسلیمان بگذرونیم. آخر دنیا .جایی بدون امکانات.سختی .نبود آب . وای خدا وقتی خاطرم میوفته بغض تو گلوم جمع میشه. بگذریم. تو اونجا یه شب مریض شدم. اول از گلو درد شروع شد وبعد دیگه کار به جاهای باریک کشید. بهداری ارتش هم که قربونش برم . یه سرباز اونجا بود که فقط یاد گرفته بود واسه سرفه شربت اکسپکتورانت بده ، واسه سرما خوردگی قرص سرما خوردگی بده و برای گلو درد کپسول آنتی بیوتیک . خلاصه روز بعد با یکی از دوستان رفتیم یک درمانگاهی واقع در مرکز شهر مسجد سلیمان.
جناب آقای دکتر تا اوضاع وخیم ما رو دید چند تا پنی سیلین با دوز بالا تجویز کرد. داستان ما از اینجا شروع میشه. دوستم رفت داروها رو گرفت وآورد .خانم آمپول زن که یه دختر خانم جوان هم بود با لبخندی بر لب بنده حقیر رو آماده امپول زدن کرد.
اول پرسید آقا قبلاٌ پنی سیلین زدین ؟ من هم سر تکون دادم که آره چند ماه پیش .اون هم گفت پس تست لازم نیست.خلاصه آمپول رو زد و ما هم آروم آروم از رو تخت بلند شدیم. پای اول رو که گذاشتم رو زمین دیدم دنیا داره میلرزه.. صداها قطع شد. تصاویر محو شد .وزن سرم به ناگهان به چند کیلو افزایش یافت ودیگه بعد از اینکه چشمها بسته شد مثل یک کوه گوشت افتادم روی زمین.
از برخورد چند قطره آب به صورتم وتکون تکون هایی که میخوردم چشمام باز شد. دیدم من روی یک صندلی هستم و دوستم با یک لیوان آب بالای سرم ایستاده وداره آب می پاشه تو صورتم وخانم آمپول زن جوان هم داره گریه میکنه و میگه مرد مرد.خدایا چه کنم؟ دیدی چه خاکی به سرم شد؟ بعد تازه دیدم که آقای دکتر هم داره فشار خون ونبض واین چیزها رو چک میکنه. حالا موضوع چی بود؟ خیلی ساده . من چون مریض بودم دو روز بود هیچی نخورده بودم. ضعف بدن و بعد هم آمپول پنی سیلین یک میلیون ودویست فیل رو هم از پا درمیاره چه برسه به یک سرباز زپرتی.
هیچی دیگه بدو بدو مواد قندی گرفتن و به زور تو حلقوم ما ریختند تا حالمون آروم آروم جا آمد.بیهوشی من تقریباٌ زیر 1 دقیقه طول کشید ، شاید هم 20 ثانیه ولی هیچی از اون فاصله یادم نیست. این هم داستان آمپول زدن ما در زمان ادای دین به کشور ومملکت.

۴ نظر:
سلام کیوان جان، حالا این شد یه اسم باحال
عجب حکایتی داشتی راستش من سرباز نبودم اما می فهم ام چی میگی. اما امپول زیاد نوش جان کردم، یه زمانی بخاطر سنگ کلیه مرتب آمپول میزدم.
دوست خوب من، مطمئن هستم آن خاطرات چه تلخ و شیرین از یادت نخواهد رفت بخصوص آن خانمی که امپول را به شما زد. درد امپول نمی ماند اما درد امپول بی مهری و قدر نداشتن انسانهای با سوادی مثل تو به جا می ماند
خوبه بعد اون سربازی زنده موندی !
یه کمی ورزش کن تا کمتر مریض شی!
ممنون دوست خوبم. شما و بنده به این عمل غیر حرفه ای و اخلاقی تلویزیون عادت داریم و حنایشان برای ما رنگی ندارد و این کامنت هم گذاشتید نشان داد برای شیمای ایران هیچ چیزی ولو در دایره ی خودی ارزش حقی هم قایل نیست چه برشد به شیطان بزرگ و هالیوود.
اگر خاطرتان باشد من حرفی در ادامه درگیری آن شخص که اصرار هم داشت آقای شجاع نوری را به ما بشناساند ننوشتم چرا که ایشان را لایق نمیدیدم چون همان افرادی که نام بردند معلوم شد از کجا آمده اند و به کدامین شیوه خود را آگاه نگه میدارند(همان برگمراهی آنان بس) و از شما ممنونم .
آدرس اون خانم آمپول زن رو به ما هم بده. حالمون خوش نیست
ارسال یک نظر