باز هم یک هفته کاری دیگربه پایان رسید.هفته سختی بود.به جز دو روز اول بقیه روزها رو تا هشت شب کار کردم. جداٌ هم کار کردم . هفته بعد هم همینطوره. زندگی خیلی سخت و ییچیده شده .آستانه تحمل آدم هاهم هرروز پایین ترو پایین تر می آید . شاید باورش سخت باشه ولی از یک جمع هفده نفری که مثلاٌ با هم در یک واحد کار می کنیم ، چیزی نزدیک به چهار نفر از همکارانم رسماٌ به من حتی سلام هم نمی کنند.جالبه..نه؟ این هم از نتایج کار زیاد و پایین بودن آستانه تحمل بعضی ها. و اما اگه تو نبودی من همین آرامش ظاهری رو هم نداشتم. خیلی دوستت دارم . همین فکر کردن های متمادی و بی وقفه به تو ، همین چیزی که لحظه به لحظه و با هر دم و بازدم در قلبم یاد تورو داخل رگهای من جاری می کنه ، باعث شده تحمل خیلی چیزها راحت تر بشه . تو باعث شدی که نگاهم به زندگی تغییر بکنه . هر چند شاید خودت هنوز این نقشی رو که ایفا کردی باورش نکنی ولی حقیقته. بگذریم.
پی نوشت 1: انقدر خستم که خودم هم باورم نمیشه. خستگی توام با سر درد نشون میده که بایدبرم یک قرص مسکن قوی بخورم وبخوابم.
پی نوشت 2: راستی کسی می دونه که چرا هر چی زندگی پیشرفته تر میشه مصرف قرص مسکن هم بیشتر میشه؟
پی نوشت 1: انقدر خستم که خودم هم باورم نمیشه. خستگی توام با سر درد نشون میده که بایدبرم یک قرص مسکن قوی بخورم وبخوابم.
پی نوشت 2: راستی کسی می دونه که چرا هر چی زندگی پیشرفته تر میشه مصرف قرص مسکن هم بیشتر میشه؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر