۲۴ مهر، ۱۳۸۷

آزمون

هرگز آدمي نبودم كه از خواندن اشعار لذت ببرم يا با ديدن شعري يا مشاهده اسم شاعري به وجد بيايم.ولي در خصوص يك نفر از اين قاعده پيروي نكردم وعجيب با شعرهاي او احساس همدات پنداري داشتم ودارم .( مثل تو كه فقط با خيام اين احساس رو داري)
..
امروز صبح به ياد اين شعر شاملو افتادم :
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
پي نوشت :
باشه ميرم خودم رو زنده به گور ميكنم - چون تو خواستي - ميرم و زنده زنده در يك قبر دراز ميكشم تا وقتي كه بگي بسه.
فقط اميدوارم بعد از مدت زماني كه گفتي لازمه ، خاك روي من نريزي ،چون اون وقت ديگه زنده به گور نيستم بلكه جنازه اي در قبرم.

هیچ نظری موجود نیست: