من اصولاٌ خیلی اهل شعر نیستم.یعنی خاطرم نیست که دلتنگیهامو یا احساساتم رو با شعر همراه کرده باشم ولی باید اعتراف کنم که اشعار یک شاعر تاثیر شگرفی روی من دارد و او کسی نیست جز زنده یاد احمد شاملو. این شعری که در ذیل ملاحظه می کنید توسط خانم مارگوت بیکل نوشته شده وبا قلم سحرآمیز شاملو به فارسی ترجمه شده است. ترجمه ای که به اذعان کارشناسان از اصل هم بهتر شده است. بخشی از این شعر را در اینجا قرارمی دهم تا هدیه ای باشد از جانب من به شخصی که فعلاٌ دلتنگ وغمگینه
دل تنگیهای آدمی را
باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من
باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من
..........................................
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهر آمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری ؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری
..................................................
براي تو و خويش
چشماني آرزو مي كنم
كه چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان ببيند
گوشي
كه صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش ، روحي
كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني
كه در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان كشيده است
سخن بگوييم
........................................................
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
........................................................
پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد میکشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را
با او قسمت کنم
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد میکشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را
با او قسمت کنم
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
..................................................
به تو نگاه میکنم
و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
...................................
و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی.
...................................
پرواز اعتماد را
با يكديگر تجربه كنيم
وگر نه مي شكنيم
بال هاي دوستي مان را
با يكديگر تجربه كنيم
وگر نه مي شكنيم
بال هاي دوستي مان را
....................................
از تنهايي مگريز
به تنهایی مگریز
گهگاهی
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده

۵ نظر:
سرزمین ما سرشار از انسان هایی است که احساس و قلم خود را با شعر و داستان آراسته کردند و متاسفانه نهاد استبداد و بی علاقه بودن مردم به مطالعه چهره و اثرات این افراد را آنطور که شایسته آن بودند نشان نداد.
یکی از این افراد برجسته که نقش سنگینی در شعر، ادبیات، داستان و ترجمه داست زنده یاد احمد شاملو بود که همین جا یادش را هم گرامی می دارم. شاملو همواره سعی میکرد از شعر پا به واقعیت های جامعه خود بگذارد و ما در اقلب اثارش این را می دیدیم.
افسوس، با تمام تلاشی که در این راه انجام داد و حتا تا جایی رسید که خلق بیشمار را بر شانه خود گذاشت تا آفتاب را شاهد باشند، بدون طلوع و نشان آزادی از میان ما رفت.
شاملو زندگی و قلم خود را صرف آزادی و حق قلم و بیان کرد و دلتنگی و امیدش را با پرواز و آفتاب به تصویر کشید.
شاملو رفت اما اثر و رد پای آن که با شعر و زندگی و عشق و انسان دوستی گره خورده بود در قلب ما زنده خواهد بود .
... روزگار جان از شما هم ممنونم که این پست خود را به این انسان با ارزش اختصاص دادید. دوست خوبم با این یادآوری دلتنگی من را به گذشته و خاطراتم و ان شب هایی که شاملو خوانی میکردم و آفتاب را می جستم پیوند زدید.
حالا که صحبت از شاملو شد، با اجازه چند خط شعر از خودم که چندین سال پیش برایش سروده یودم بگم..
با تو،
با لحظه های سخت زندگی
تا مرز افتاب
با قامت بلند شعر
من...
هزار بار ، مرگ را شکستم
و نیسم شعر تو، از مرگ زندگی ساخت...
سلام
نمی دونم چی بگم زبونم بند اومده..
بی نهایت زیبا بود...ازت متشکرم
ممنون بابت همه چیز
دلت شاد
سلام
اول اینکه نام وبلاگت خیلی زیباست برای منی که اولین باره اومدم اینجا کلی تحت تاثیر قرار گرفتم .
راستی اومدم بگم که با نظرت نسبت به پستم خیلی خیلی موافقم.
قلمت سبز
فقط كسي معني دل تنگي را درك مي كند
كه طعم وابستگي را چشيده باشد
پس هيچوقت به كسي وابسته نشو
كه سر انجام آن وابستگي دلتنگي است
.................................
سلام
خوشحالم تو درک میکنی
آره با هر نوشتم کلی گریه میکنم...
من با وبلاگم زندگی میکنم...
خنده داره...نه؟!
افسوس که تنها همدمم شده
دلت شاد
تا که بوديم نبوديم کسي کشت مارا غم بي هم نفسي
تاکه رفتيم همه يار شدند
تاکه مرديم همه بيدارشدند، قدر آئينه
بدانيد که هست نه درآن لحظه که افتاد و شکست
delet shad
ارسال یک نظر