مدتی است انگیزه ای برای نوشتن وجود ندارد ، علت آن هم شرایط روحی وروانی است که باعث شده فعلاٌ جز سیاهی هیچ چیز دیگری جلوی چشمانم دیده نشود.از نظر کاری باید اعتراف کنم که درآمدم به هیچ وجه کفاف زندگیم را نمی دهد ومتاسفانه حتی نمی توانم آنرا تا پایان برج حفظ کنم چه برسد به تامین آتیه . این قضیه خود به حد کافی کمر شکن است ، اینکه مطمئن باشی که با ادامه این وضعیت حتی حفظ موقعیت فعلی نیز دارای ابهام است ، بسیارغم انگیز است. گرچه اعتراف به این قضیه سخت است ولی شجاعانه می گویم که بنده با اینکه شغل مناسبی دارم ولی کاملاٌ فقیر هستم. لابد دوستانی خواهند گفت مرتیکه می گوید شغل خوبی دارم ولی فقیرم ،احتمالاٌ دیوانه شده است ... ولی باورکنید حقیقت همین است که گفتم. شغل خوب دارم ،ولی با حقوقی که می گیرم فقط می توانم زنده باشم . این فقر نیست؟؟؟؟
آیا این بدبختی نیست با وجود زندگی در زیرخط فقر حتی این دلخوشی را هم نداشته باشی که شب بعد از 12 ساعت سگ دو زدن ، ماهواره را روشن کنی و کمی آهنگ گوش کنی؟ظرف این یکسال اخیر این دومین بار است که من مجبورم به خاطر ارتقاء امنیت اجتماعی دیش خود را با زبان خوش و مثل بچه آدم جمع آوری کنم.
آیا این مصیبت نیست که در حالی که نمیتوانی شکمت را سیرکنی ، در گرمای تابستان آستین کوتاه نتوانی بپوشی؟دوستان عزیزمن به عنوان یک شخص و آدم چه حق و حقوقی دارم؟ از موهبات زندگی چه چیزی نصیب من شده است؟ ثروت؟ مال؟ منزل؟ ماشین؟ آزادی؟ رفاه؟ آب وهوای خوب؟آرامش؟ بهداشت مناسب؟ اعصاب راحت؟ هیچ کدام از اینها را ندارم ولی دل من را خوش کرده اند که در عوض در آن دنیا همه چیز خواهی داشت. به من می گویند تو نه تنها حق استفاده ازموهبات زندگی را نداری بلکه به زور هم باید به دست ما وارد بهشت بشوی.قسمت تراژیک مسئله آنجاست که بدانی فقط یک بار زندگی می کنی..بله فقط یک بار.
و دردناک تر آنجاست که وقتی خوب نگاه بکنی ببینی که آن یک بار هم مانند گوسفند بوده ای.بدون داشتن حق انتخاب

۲ نظر:
با سلام فراوان روزگار جان،دلم خیلی برایت تنگ شده است.
مطلبت را با دقت خواندم، بفکر فرو رفتم راستش از همان روزی که ایران را به اجبار ترک کردم جان و فکرم آنجاست و اوضاع اسفناک زندگی مردم روح و جانم را میخراشد.
همانطور که مشغول خواندن نوشته ات بودم، خودم را کنارت احساس کردم و خواستم با همه بلا و بدبختی که بدرستی به آن اشاره کردی همدردی کنم. به خودم گفتم تو غلط کردی، از سرزمینی که آزادی و حقوق بشر و آزادیهای فردی و رفاه نسبی نظم کشور را تنظیم کرده است چطور میخواهی دست در آنش فرو کنی و با این همه درد و رنج آنجا، جوانی که کار میکند تامین نیست، از حداقل آزاذیهای فردی برخودار نیستند و هزار گرفتاری دیگر...
... همان که گفتی سیاهی و باز هم سیاهی . میدانم روزی آفتاب آزادی و سعادت بر بام هر ایرانی طلوع خواهد کرد. به امید آن روز
روزگار عزیز. خسته نباشی ممنون که
بمن سر زدی
وب لاگت خواندنی ست. موفق باشی.
ارسال یک نظر