وسوسه بیان اندیشه های درون ذهن چیزی نیست که به راحتی قابل سرکوب باشد ، چه اگه این کار شدنی بود در هر زمانی باید همه چیزازابتداشروع میشد.
البته ناگفته نماند که این میل پیشگفته برای بعضی ها ازجمله حقیرناشی ازابرازوجود است.هرچند اعتراف به این قضیه نیزیادآور طنزتلخ بالا وپایین نشستن در میهمانی است
به هرحال تصمیم گرفتم ازاین به بعد من هم خودم رو به زوربه جمع وبلاگ نویسان محترم اضافه کنم.این که میگم به زورنه اینکه جا نباشه ویا اینکه بگن فعلاٌ پشت در باش.نه . واقعیت اینه که بی انگیزگی بد جوری درنحوه زندگی کردن من رخنه کرده.جمله مسخره که چی؟ شده پاسخ هر تصمیمی که تا الآن باید می گرفتم.حالا خوشمزه اینه که جمله عزیزمن ( یعنی همون که چی ؟ ) یا قبل از اجرای تصمیم هاخودشو میندازه جلو ، یا اگر انگیزه کمی زورش بیشترباشه کاری میکنه که وسط کار از ادامه اجرای تصمیم منصرف بشم.خوب حالا باگفتن این مطلب دیگه خنده دارنیست اگه بگم که از فکرایجاد وبلاگ تا راه اندازی هفت ماه طول کشیده.دیگه مسخره نیست اگه بگم امشب که شب دوازدهم فروردینه فی الواقع من چیزی رو که توی ذهنم مرده بود زنده کردم.حالا اینکه چرا این بار تئوری زندگی من ( فرضیه که چی؟) مغلوب شد، مربوط میشه به یک رویای شیرین .
رویایی که از ابتدای زمستان آغازشد ولی با تغییرمسیرختم به ایام نوروزی شد.یک شب دراوائل زمستان رفیق گرمابه وگلستان بنده ، برای من تصمیم مهمی رو گرفت. سفر به آلمان در ایام نوروز.قرارهم شدمهیا شدن شرایط سفرتوسط رفیق نام نبرده من انجام شود. اگه همه چیزطبق روال پیش می رفت حقیراز بیست وسوم اسفند تاپانزده فروردین درسرزمینی که انصافاٌ دیدنش ازبچگی آرزوی من بوده ،تعطیلات را سپری می کردم.ولی به علت نقص مدارک یا هر دلیل دیگری سفارت آلمان به ما ویزا ندادو به قول معروف من موندم و پانزده روز تعطیلات نوروز. اما از آنجا که خدائی هم وجود داره
البته ناگفته نماند که این میل پیشگفته برای بعضی ها ازجمله حقیرناشی ازابرازوجود است.هرچند اعتراف به این قضیه نیزیادآور طنزتلخ بالا وپایین نشستن در میهمانی است
به هرحال تصمیم گرفتم ازاین به بعد من هم خودم رو به زوربه جمع وبلاگ نویسان محترم اضافه کنم.این که میگم به زورنه اینکه جا نباشه ویا اینکه بگن فعلاٌ پشت در باش.نه . واقعیت اینه که بی انگیزگی بد جوری درنحوه زندگی کردن من رخنه کرده.جمله مسخره که چی؟ شده پاسخ هر تصمیمی که تا الآن باید می گرفتم.حالا خوشمزه اینه که جمله عزیزمن ( یعنی همون که چی ؟ ) یا قبل از اجرای تصمیم هاخودشو میندازه جلو ، یا اگر انگیزه کمی زورش بیشترباشه کاری میکنه که وسط کار از ادامه اجرای تصمیم منصرف بشم.خوب حالا باگفتن این مطلب دیگه خنده دارنیست اگه بگم که از فکرایجاد وبلاگ تا راه اندازی هفت ماه طول کشیده.دیگه مسخره نیست اگه بگم امشب که شب دوازدهم فروردینه فی الواقع من چیزی رو که توی ذهنم مرده بود زنده کردم.حالا اینکه چرا این بار تئوری زندگی من ( فرضیه که چی؟) مغلوب شد، مربوط میشه به یک رویای شیرین .
رویایی که از ابتدای زمستان آغازشد ولی با تغییرمسیرختم به ایام نوروزی شد.یک شب دراوائل زمستان رفیق گرمابه وگلستان بنده ، برای من تصمیم مهمی رو گرفت. سفر به آلمان در ایام نوروز.قرارهم شدمهیا شدن شرایط سفرتوسط رفیق نام نبرده من انجام شود. اگه همه چیزطبق روال پیش می رفت حقیراز بیست وسوم اسفند تاپانزده فروردین درسرزمینی که انصافاٌ دیدنش ازبچگی آرزوی من بوده ،تعطیلات را سپری می کردم.ولی به علت نقص مدارک یا هر دلیل دیگری سفارت آلمان به ما ویزا ندادو به قول معروف من موندم و پانزده روز تعطیلات نوروز. اما از آنجا که خدائی هم وجود داره
گر ایزد ز حکمت ببند دری ز رحمت گشاید در دیگری
اینباربرعکس شد و لغوشدن سفر من به آلمان باعث شد در وتخته ای به هم بخوره تا رویای شیرین دیگری شکل بگیره.رویایی که به احنمال بسیارقوی ونزدیک به یقین برای من نصیبی جزکمی تغذیه از امواج دور و مثبت منبع بسیارقوی آن نخواهد داشت ، و آن چیزی نیست جز مغلوب شدن در مقابل وبلاگ نویسی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر