۳۰ اردیبهشت، ۱۳۸۸

زندگي

چشماني باز
خيره
افق
سكوت
صبر
واژگان آشناي زندگي من

۲۴ اردیبهشت، ۱۳۸۸

دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و من رو درسته می بلعید.
دلم میخواست میمردم وشاهد این رنج وغصه تو نبودم.
دلم میخواست آنقدر قدرت داشتم تا میرفتم یقه خدارو میگرفتم که چرا باز یکی دیگه از خوبها وبهترینها رو انتخاب کردی؟ آخ این انصافه؟ تو باید همیشه خوبها وفرشته ها رو زودتر از وقتش ببری پیش خودت؟ خیلی زود بود. بیش از اندازه زود بود. آخه چرا؟تو باید همیشه آدمهای خوب ونازنین رو با قرار دادن در این شرایط سخت و عذاب آور امتحان کنی؟
نمیدونم چه کنم؟ چه چیز بگویم تا تسلی درد و رنج تو باشه ؟ چه کاری انجام بدهم تا ذره ای از غم تو کاهش پبدا کنه ؟ چه کاری میشه انجام داد؟ فقط بدون هم دردت هستم . فقط بدون که مثل خودت عزادار هستم .
گفتی مثل فرشته بوده .گفتی هیچ کس از مامان نرنجید .آره درسته .اون قلب مهربونش که به تو هم ارث رسیده انقدر غم و غصه دیگران توش ریخته بود که این بار که نوبت خودش رسید کم آورد .
برای تو عزیزم و بهترین بهترین ها ، صیر وبردباری آروز می کنم . امیدوارم بتونی با کمک خدا و با همتی که همیشه در تو دیدم از پس این غم جانکاه بر بیایی .
برای مادر عزیزمان هم از خدا طلب مغفرت و شادی روح خواستارم.

۲۳ اردیبهشت، ۱۳۸۸

نیوکاسل

احساس نیوکاسلی دارم.
.
.
.
نیوکاسل :
نوعی بیماری که در مرغداریها رواج می یابد . در این بیماری مرغ به گوشه ای کز میکند و در سکوت کامل و بدون خروج صدایی از حنجره و با گردنی کج آنقدر به افق چشم میدوزد تا بمیرد.

۲۲ اردیبهشت، ۱۳۸۸

.........

درست در اون لحظه ای که خوشحالی وفکر می کنی که تو وسط آسمانها داری سبکبال وخرم پرواز می کنی ، یکدفعه چنان تو دهنت می خوره که از درد آرزوی مرگ می کنی .
.
.
.

۱۸ اردیبهشت، ۱۳۸۸

ما

به خاطر خودم
به خاطر تو
به خاطر ما
کدوم قشنگ تره؟ به نظر من اولی خودخواهانه هست . دومی هم خوبه ولی کلاٌ نقش نفر اول در اون حذف شده .همیشه به سومی و به خاطر ما اعتقاد داشتم. چقدر قشنگه آدم کاری رو به خاطر ما انجام بده.عاشق این ما شدن هستم و اما چی شده که این من و تو و ما شدن ها به سرم زد. قصه از این ناشی شد که دو روزپیش همکارم سر درد دلش باز شد واز زندگیش تعریف کرد .از اینکه خودش وهمسرش هر کدوم یک سازی رو کوک می کنند و در واقع به تنها چیزی که فکر می کنند بچه هست . تعریف می کرد که خودمون رو فراموش کردیم و فقط یک چیز رو میدونیم که ما پدر و مادر هستیم و دیگه انگار هیچ چیزی بین ما نیست.
نمیدونم که آیا همکارم قبل از بچه هم زندگی خوبی با همسرش داشته یا نه ؟ یا بچه بهانه هست؟ ولی یک چیز رو خوب میدونم و اون هم در موردم خودمه و این چیزی نیست جز اینکه به خاطر ما قادر به انجام کارهایی هستم که فکرش رو هم نمی کردم.