۲۸ فروردین، ۱۳۸۸

کار مثبت

امروز بعد از چندین وقت تفکر و تعیین استراتژی ، تصمیم گرفتم بدوم .به کجا؟ به جایی نه ، در پارک منظورم بود .عصری دل رو به دریا زدم ورفتم دوندگی . یک دور ، دو دور و سر سومین دور فهمیدم که نه دیگه گذشت اون موقعی که میشد ده دفعه دور پارک دوید.
فکر کنم یه مدتی کار داشته باشه تا این سه دفعه به ده دفعه تبدیل بشه.حالا فکرش رو بکن من هی دارم تو پارک ورجه ورجه میکنم ولی فکرم کجاست؟ به اینکه بالاخره تو امروز میری خرید یا نه . آره بخند ، حق داری والا .

۲۷ فروردین، ۱۳۸۸

جون به لب

تا این چند روز بگذره و برسیم به پنج شنبه وجمعه من جون به لب شدم .
.
.
پ . ن : تو رو خدا زودتر برو بخر دیگه

۲۵ فروردین، ۱۳۸۸

یک لحظه خوش

آقا بهتر از این نمیشه که درست درحالتی که خسته وکوفته هستی وداری به هزار تا چیز فکر می کنی واز طرفی هم ناامید هستی ،یک دفعه آسمون بدرخشه و نوری بتابه که همه خستگیها ونا امیدیها از بین بره وتبدیل بشی به یک آدم سرشار از انرژی .
درا ین لحظه خاص در حال صحبت با عزیزم ، نفسم و همه دارو ندارم هستم.
پ . ن : چیه خوب ؟ یعنی من حق ندارم ذوق کنم؟

یک روز برفی




امروز سه شنبه بیست و پنجم فروردین هزاروسیصدوهشتادوهشت است و بنده برای اولین بار در عمرم شاهد بارش برف در چنین روزی از سال در تهران بودم. این هم تصاویر مربوط به برف که یه وقت گفته نشه این حرف برای خنده بوده .

۱۵ فروردین، ۱۳۸۸

در اوج سر درد و ناراحتی فقط می توانم بگویم شرمنده ام .
.
.
.
.
.