
۰۸ آذر، ۱۳۸۷
گزارش روز جمعه
عرض کنم که امروز روز بیماری وکسلی وبیحالی وهزار تا چیز دیگه بود.عجیبه آدم صبح هم عطسه بزنه و هم بلرزه از فرط سرما خوردگی ، بعد گرمش بشه ودمای بدنش بالابره انگاری تب داره بعد هم حالا که ساعت6 بعدازظهره دوباره سردش بشه وبلرزه.اون وقت این یعنی چی؟
بله عرض میکردیم.از نظر جسمی رو که گفتیم خدمتتون. ولی از نظر کاری تا الآن به جز یک پمپ بنزین رفتن و یکی دو تا فیلم دیدن هیج کار خاصی انجام ندادم. به عبارت دیگر فقط وقت تلف کردن و دیگر هیچ .آقا جان اصلاٌ بگذار یه بار بیست وچهارساعت رو حساب کنم ببینیم چطوری طی میشه ( البته به طور میانگین) : 9 تا 11 ساعت کار....2 ساعت رانندگی رفت و برگشت به منزل....
خوابیدن 6 ساعت ...2 ساعت تلویزیون وروزنامه ومطالعه و حداقل 3 ساعت به معنای واقعی زندگی کردن..به هیچ کس هم نمیگم جریان این 3 ساعت رو .فقط هرکسی خوند این رو ، بدونه که حاظرم همه عمرم رو بدم تا این 3 ساعت طولانی تر بشه..باور کنید بعد از 30 و چند سال زندگی تازه فهمیدم زندگی یعنی چی.
پی نوشت : یکی از دوستان نوشته که آهنگ وبلاگت اسمش جیه ؟ و اما جواب : ببین عزیز جان وقت تلف نکن .من اسمش رو نمی گم.
۳۰ آبان، ۱۳۸۷
خدا
واسه خودت نشستی اون بالا داری حالتو می کنی.. انگار نه انگار یه مشت آدم این پائین دارن تو هم می لولند.انگار نه انگار این آدمها به تو تکیه دارند.کیف می کنی ..نه؟ حالشو می بری میبینی آدمها مثل موم تو دستت هستند .نه؟ یکی شاده. یکی غصه می خوره.. یکی پولداره .یکی فقیره..همه مسخره تو هستیم .نه؟ شب حوصلت سر میره.. میگی یه خری رو این پائین بازیش بدم یه کم بخندم..واقعاٌ که .
۲۹ آبان، ۱۳۸۷
جبران
آنقدر تو زندگی عقبم که باورت نمیشه ولی با این حال الآن آنقدر انرژی دارم که حس می کنم میتونم جهشی همهء عقب افتادگیها رو پشت سر بگذارم. فقط به شرط اینکه تو بخواهی .
۲۲ آبان، ۱۳۸۷
هفته سخت
باز هم یک هفته کاری دیگربه پایان رسید.هفته سختی بود.به جز دو روز اول بقیه روزها رو تا هشت شب کار کردم. جداٌ هم کار کردم . هفته بعد هم همینطوره. زندگی خیلی سخت و ییچیده شده .آستانه تحمل آدم هاهم هرروز پایین ترو پایین تر می آید . شاید باورش سخت باشه ولی از یک جمع هفده نفری که مثلاٌ با هم در یک واحد کار می کنیم ، چیزی نزدیک به چهار نفر از همکارانم رسماٌ به من حتی سلام هم نمی کنند.جالبه..نه؟ این هم از نتایج کار زیاد و پایین بودن آستانه تحمل بعضی ها. و اما اگه تو نبودی من همین آرامش ظاهری رو هم نداشتم. خیلی دوستت دارم . همین فکر کردن های متمادی و بی وقفه به تو ، همین چیزی که لحظه به لحظه و با هر دم و بازدم در قلبم یاد تورو داخل رگهای من جاری می کنه ، باعث شده تحمل خیلی چیزها راحت تر بشه . تو باعث شدی که نگاهم به زندگی تغییر بکنه . هر چند شاید خودت هنوز این نقشی رو که ایفا کردی باورش نکنی ولی حقیقته. بگذریم.
پی نوشت 1: انقدر خستم که خودم هم باورم نمیشه. خستگی توام با سر درد نشون میده که بایدبرم یک قرص مسکن قوی بخورم وبخوابم.
پی نوشت 2: راستی کسی می دونه که چرا هر چی زندگی پیشرفته تر میشه مصرف قرص مسکن هم بیشتر میشه؟
پی نوشت 1: انقدر خستم که خودم هم باورم نمیشه. خستگی توام با سر درد نشون میده که بایدبرم یک قرص مسکن قوی بخورم وبخوابم.
پی نوشت 2: راستی کسی می دونه که چرا هر چی زندگی پیشرفته تر میشه مصرف قرص مسکن هم بیشتر میشه؟
۲۰ آبان، ۱۳۸۷
۱۹ آبان، ۱۳۸۷
شبهاي تهران
خيلي اتفاقي به همراه كيوان به يك سايت جالب برخورديم, ووقتي داشتم بعضي قسمت ها شو نگاه مي كردم , يك شعر و آهنگ زيبا و چند عكس جالب از تهران قديم پيداكردم. فكر كردم بد نيست دوستان هم ببينند. لطفا روي آدرس زير كليك كنيد
اشتراک در:
پستها (Atom)


