25 October، 2008

گذشته

خیابان استانبول




هتل هیلتون












خیابان دربند و میدان دربند









این هم چند عکس قدیمی از تهران که اینقدر از گذشته بد نگی..

ارتباطات

گاهی فکر می کنم که چقدر زندگی ها در گذشته سخت بوده ، مثلاٌ ارتباطات بشری محدود می شده به چهار پنج تا کوجه وخیابون. ولی الآن به راحتی آدمها بدون در نظر گرفتن فاصله زمانی ومکانی با هم در ارتباط هستند.البته اینکه میگویم گذشته سخت بوده به دلیل نکاه امروزی من به زندگی است مگر نه صدالبته که در گذشته هم مردم با توجه به شرایط همان زمان زندگی می کردند.
خداروشکر که من در این زمان زنگی می کنم و........

23 October، 2008

???????؟؟؟؟؟؟؟؟؟




22 October، 2008

تشابه

تاحالایک ماهی رو توی تنگ آب یا آکواریوم دیدی ؟ دیدی چطوری با دهانش آب رو می بلعه ؟ انگار حرص میزنه. انگار دلش میخواهد اون همه آب فقط مال خودش باشه. جوری اون آب رو وارد آب شش هاش می کنه که انگاری جونش به اون بستگی داره . که البته هم زنده بودنش به این قضیه وابسته هست . یک دفعه خوب نگاه کن ، ببین چطوری عاشقانه اون آب رو می پرسته . چطوری خودش رو شناور می کنه تو آب . با اون آب زندگی می کنه . نه ؟؟
حالا من هم شدم یک ماهی . یک ماهی که داره از وجود تو نفس می گیره تا زندگی کنه.........

21 October، 2008

سوال

یکی از دوستان بنده مدت چهار ماه است که از ایران خارج شده ودر کشور دیگری در حال زندگی وادامه تحصیل است( البته به همراه خانواده) وبه علت اینکه در حال حاظر برای دیدار اقوام به ایران آمده ،به رسم قدیم دیدارهای تقریباٌ روزانه ای باهم داریم.
منطقاٌ در این ملاقاتها دوست من خیلی از اوضاع واحوال آن کشور تعریف می کندو مدام در حال مقایسه ایران وآنجا است.البته ناگفته پیداست که اوضاع ایران مشابه هیچ کشوری در دنیا نیست ، ولی برای من یک سوال پیش آمده که آیا کسی که در طول عمرخود تا کنون تنها چهار ماه در کشور دیگری زندگی کرده است آیا می تواند بگوید چرا وضع ایران اینطوری است؟ آیا میتواند به عنوان نمونه بگوید وای خدای من چرا انقدر تهران شلوغ است؟یا بگوید قبلاٌ اینطوری نبود چرا حالا اینطوری شده؟ یا از داد وهوار رانندها ابراز تاسف کند؟ و از همه بدتر آیا حق دارد با نگاه عاقل اندر سفیه به مردم توجه کند؟
آیا چهار ماه دوری ازتهران ، زمان کافی است برای اینکه کسی بگوید دیگر اینجا نمی توانم زندگی کنم؟
پ.ن : یکی به من بگه تو بهتره بری آشپزی کنی که شب ازگرسنگی نمیری ، آخه به توچه مربوطه که مردم چطوری فکر می کنند؟

19 October، 2008

ترافیک

تصور کنید از منزل تا محل کار فقط 15 کیلومتر فاصله باشه وشما مجبور باشید برای فرار از ترافیک سنگین بیخود وبی جهت مسیر عوض کنید والکی دور خودتون بپیچید تا این مسیردر شصت کیلومتر طی بشه.حالا این رو هم اضافه کنید که این اتفاق هر روز رخ بده. تازه این رو هم در نظر بگیرید که در مسیر جدید هم ترافیک هست ولی یه کم سبک تر. به خدا تهران قفل شده. کاملاٌ قفل شده.ولی چه اهمیتی داره این موضوع؟ هیچی. هر روز وقتی میرسم سر کار انگار از یک جنگ تن به تن موفق بیرون آمدم .باید کمی در محل کارم استراحت کنم که خستگیم در بیاد. جالبه نه؟ میریم سر کار که استراحت کنیم خستگی راه بندون از تن وجسم ما در بیاد.
کجای این جنگل شب . پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم
چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

18 October، 2008

تشکر

سلام به همه
خوشحالم که می تونم از این طریق نوع دیگری از ارتباط برقرار کردن رو تجربه کنم .ممنون از کیوان که به من پیشنهاد همکاری داد.امیدوارم که بتونم سودمند باشم.
پ. ن : راستی این گلها بو هم دارند یا فقط باید از زیبایی وخوش رنگیشون لذت برد؟

شراکت


همونطور که مشاهده میکنید بعد از چندین ماه دوباره این وبلاگ راه اندازی شد ولی در شروع دور جدید وبلاگ نویسی دیگه تنها نیستم. از این به بعد دوست بسیارعزیزم سرکارخانم"نادیا"هم افتخار دادند و قرارشده از این به بعد با قلم بسیار زیباشون من وخوانندگان این وبلاگ رو مشعوف کنند. پیشاپیش از ایشون تشکر میکنم و از طرف خودم این دسته گل زیبا روبه ایشون هدیه می کنم.


مفاهیم متضاد

خیلی از چیزها به تنهایی مفهومی ندارند. بلکه معنی ومفهوم خود رو از دو گانه بودنها کسب می کنند.مثلاٌ شب به خودی خود بی معنی است ، شب و روز در کنار هم تعریف می شوند. به کمک روز ، شب را درک می کنیم و به کمک شب ، روز را.. خیر وشر در کنار هم بار معنایی پیدا می کنند و شیرینی وتلخی هم به همین ترتیب
پی نوشت : فقط خواستم بگم گاهی وقتها یه خورده تلخی و سختی ، باعث میشه شیرینی وراحتی بیتشر جلوه بکنه تا همه چیز زیباتر بشه.

17 October، 2008

تا کی؟

چرا وقتی همه چیز داره به خوبی پیش میره ، با دست خودمون باید خرابش کنیم؟من تا کی باید این پایین بمونم تا دستم رو بگیری وبگی بیا بالا؟ یه وقت دیدی دیر شد ، اون وقته که مجبوری خودت بیایی این پاین پیش من و آروم دستتو بکشی رو چشام تاهمینطوری باز نمونن

15 October، 2008

آزمون

هرگز آدمي نبودم كه از خواندن اشعار لذت ببرم يا با ديدن شعري يا مشاهده اسم شاعري به وجد بيايم.ولي در خصوص يك نفر از اين قاعده پيروي نكردم وعجيب با شعرهاي او احساس همدات پنداري داشتم ودارم .( مثل تو كه فقط با خيام اين احساس رو داري)
..
امروز صبح به ياد اين شعر شاملو افتادم :
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری
چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست
و فاصله تجربه ای بیهوده است
پي نوشت :
باشه ميرم خودم رو زنده به گور ميكنم - چون تو خواستي - ميرم و زنده زنده در يك قبر دراز ميكشم تا وقتي كه بگي بسه.
فقط اميدوارم بعد از مدت زماني كه گفتي لازمه ، خاك روي من نريزي ،چون اون وقت ديگه زنده به گور نيستم بلكه جنازه اي در قبرم.